نامه ی به زندانی - کاوه کرماشانی فعال حقوق بشر کردستان
9 / 3 / 2010
سهراب کریمی
دیدگان را بر هم نهادم و تاملی کردم، با خود گفتم شاید این بار هم همچون بار قبلی واقعیت نداشته باشد که تنگ نظران به خود آمده باشند که شاید به قانون خود پایبند باشند، قانونی که در فضایی تدوین شد که تعصبات تاریک و توهمات یکه خواه حقیقت وار بر اندیشه ی روشن سایه گستراندند و در این ظلمت و در غیاب دیگر جریانات و افراد الیت جامعه ی ایران ودر غیاب چکش کاری انتقاد،آنچه خام فکر می کردند، قانون خدا کردند. اما خوب می دانم که تو اگر چه نواقص این قانون را می دانستی، چنان که آموخته بودید، این خود از بی قانونی بهتر است لذا رعایت کردی و فضای حداقلی را در این بسته قانون با تیز بینی ها و درایت همیشگی ات تشخیص دادید و بذر های آرمانت را بر اذهان با بصیرت ملت خود می کاشتید که تو در سرزمینی زندگی می کنی که رویش و آبادانی از ویژگی های آن است. هنوز ملودی ها و ترانه های آزادی خواهی با گوش آزادی خواهان آشناست. هرچند این فضای حداقلی و برای اندیشه و آرمان بزرگ و جهان شمولت بسیار تنگ و اندک است اما به این اندیشه باور داشتید که به جای ابراز نفرت از تاریکی شمعی بر افروز ، آری تو اشتباه نسل های قبلی سرزمین و شهر خویش را مرتکب نشدید و شمع هایی را برافروختی که در شبهای زمستان اخیر امید همفکرانت را از یاس و خاموشی نجات می داد و تو را باغبان بوستان نو رس کرماشان می دانستند که بارها زمستان های بی رحم آن را پژمرده کرده اند اما تو و دوستانت برای احیای آن چه کوشش ها که نکردی و آن را با چشمه ی اندیشه ی جهانی حقوق بشر سیراب می کردی و منتظر شکفتن غنچه های آزادیی بودی که مردمان سالها یا قرن هاست منتظر آنند. آری کاوه جان نزدیک به دو سال از آشناییمان می گذرد و هر چند این آشنایی دیر بود اما همچنان این سعادت را نفیس می دانم که ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.
کاوه جان، حال که در بندی دلم برای آن سرباز گمنام می سوزد که روبه روی تو می شیند و می دانم که جسارت می خواهد که برگ های مجرم ساز" النجاه من الصدق" را رو به روی تو قرار می دهد، مگر تو به چیزی جز صدق و راستی ایمان دارید یا گامی غیر از آن بر داشته اید؟ آری این است گناه تو در این دنیای متناقص.
کاوه جان گناه تو این صدق و راستی است که در یافتید، دلیل ناکامی ملتی که در سرزمین و شهر خود بیگانه است، آن است که این ملت طفولیت خود را در فضایی سپری کرده است، که برای مادر خود نا آشناست. و تو عظم خود را برای گذاشتن دست این طفل در دامن مادر جزم کردی چون تو زاده مادر شهری، شهری که خاطرات گذشته ی ملتی را در سینه دارد که یکی تلخ و یکی شیرین، تلخ آن یاد آور شکست و دار زدن آزادیست توسط خود کامه ای که بر بیستون نقش بسته است و دیگری اوج آزادی و عظمتی است که بارگه "داد" بوده اند بر فراز طاق بستان، کلان شهر شرق کردستان را نظاره می کند. شاید وجود این دو نماد تلخ و شیرین در شهرت است که تو را در این انتخاب راه پر فراز و نشیب آزادی که عشق شیرین و تلاش فرهاد می طلبد و دیگری خزیدن راحت در فضای خاموش و تاریک سرزمین لاش خوران؛ و تو راه " هه لو" را بر گزیدی که کوهستان های کردستان آشیانه آنهاست و ندای " سواره " را به خاطر سپردی.
" لای هه لوی به رزه فری به رزه مژی چون بژی شه رته نه وه ک چه نده بژی"
که آن جثه ی ریز نقش را مصمم کرد که بلندای " په راو" و" بیستون" را جهت بر آمدن آفتاب آن بیرق خوش رنگ هدف خود قرار دهد چون این خورشید است که از شرق طلوع می کند و تو زادهی شرق هستی با این امید، گامهای مداوم خود را بر می داری که توشه ی آن اندیشه ای است که با فروتنی می گوید:
" به ره وو به رزی ئه چم ئه گه ر چی وردم خاکی به ر پیی تیکوشه ریکی کوردم"
من نیز در سرمای زمستان و از دست سوزهای بی امانش لاجرم خانه ی پدری ام را ترک کردم و هر هر لحظه تو را در خاطر دارم. حال نیر می دانم که این بار همچون قبل نیست و تو در بندی و زندان در زندان را تجربه می کنید. لذا با ایمان به راه راستی که در پیش گرفته ایم، آزادی ات را خواستارم و با این امید که ندای مرا پذیرا باشی تا شاید نفسی گرم را نیز نثار دیگر دوستان محصور در حصارهای خار بر پشت در مادر شهر و دیگر نگین شهرهای سرزمین پاره پاره مان کنید که عمر گران مایه ی خود را در قفس صیادان آدمی سپری می كنند و خیلی از آنها چشم به راه افعی های سپیده دمان هستند، تا بوسه بر گردن های افراشته ی آنها زند که آنها قربانی واپسگرایی هستند که دنیای زیبای نقد را به توهم نسیه می فروشند.
|